حجت الاسلام مومنی: گاهی یک کلمه برای انسان استاد طریق می شود!

از نعمت های بسیار مهمی که خداوند به ما عرضه داشته و از رهگذر این نعمت انسان در رهگذر عبودیت و بندگی قرار می گیرد و همچنین این پیامدها و آثار بندگی که نفس مطمئنه و مقام راضیه و مقام مرضیه و تمام اینها در یک جمله خلاصه می شود خروج از ولایت و جادۀ ولایت از شیطان و ورود به دار ولایت الله است.
باید افراد از این نعمت بسیار مهم استفادۀ صحیح بکنند و این نعمت عبارت است از نعمت عقلانیت. امام علی علیه‌السلام در یکی از حکمت های نهج‌البلاغه که اگر خطا نکنم حکمت ۳۸ که امام مجتبی علیه‌السلام را توصیه می کنند؛ تو را به چهار مطلب توصیه می کنم و از چهار مطلب بر حذر می دارم. از چهار مطلب اول دو مطلبش این است: ۱) هیچ ثروتی بالاتر از عقل نیست. ۲) هیچ فقری مثل جهل نیست.
گاه جهل گفته می شود و نقطۀ مقابلش عقل است و گاه جهل گفته می شود و نقطۀ مقابلش علم است. جهلی که اینجا از آن سخن به میان می آید، جهلی است که نقطۀ مقابلش عقل است. بسیاری از افراد می دانند علم دارند و عقل ندارند.
عقل نقطۀ مقابلش جهل است و علم نقطۀ مقابلش جهل است. عقلی که در روایات از آن سخن به میان می آید، جهلی است که نقطۀ مقابلش عقل است.
امام مجتبی علیه‌السلام هم عین بیان امیرالمومنین علی علیه‌السلام را بیان می فرمایند: “لا غِنى أكبَرُ مِنَ العَقلِ” هیچ سرمایه ای مثل عقل نیست. “ولا فقر مثل جهل” هیچ فقری هم مثل جهل نیست.
انسان از رهگذر عقل به کجا باید برسد؟ اسم این عقل را پیغمبر درون و حجت درون هم می گذارند. موسی بن جعفر علیه‌السلام می فرمایند: خدا حجت برای ما قرار داده است. حجت درون و حجت برون.
حجت درون عبارت است از عقل. حجت برون عبارت است از پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه وآله وسلم.
سوال شد: با بودن حجت درون چه نیازی به حجت برون داریم؟ فرمودند: حجت درون که عقل نام دارد، در مواردی تحت تأثیر قوای دیگر همانند وهم و خشم و غضب و شهوت و این امور قرار می گیرد و خدا از باب اتمام حجت و منت پیغمبر برون را برای ما قرار داده است که با سنت و سیرۀ عملی او انسان می تواند به حیات طیبه و آن مدینۀ فضیلۀ بندگی میل و دست پیدا کند.
حضرت صادق علیه‌السلام می فرمایند: به واسطۀ عقل انسان می تواند به درجات بالای سلوکی و قرب الهی برسد.
عقل راه نجات انسان از دوزخ است.
آمد محضر پیامبر صلی‌الله علیه وآله وسلم عرض کرد: من بسیار مرتکب گناه می شوم، چه کنم؟
گناه و معصیت خروج از جادۀ عقلانیت است. قبل از اینکه اسم گناه و معصیت را عصیان گری و خروج از مسیر بندگی بگذاریم، انسان گنه کار، بی خرد است و غیر عاقل است. سرمایه های او به هدر می رود. انسان عمر که بالاترین سرمایه است کجا باید سرمایه بگذارد؟ جایی که صد در صد به او سود برساند و او هم فقط در مسیر بندگی و عبودیت خداست.
به او گفتند: خان! خدا به تو پسر داده است، نامش را چه می گذاری؟ گفت: جهانگیر. بزرگ شد و به اسمش “خان” چسباندند و “جهانگیرخان” شد. مدتی از عمرش گذشت به اصفهان آمد، تاری خرید و تارزن شد. شروع به مطربی کرد. سنش حدوداً ۴۰ بود که به اصفهان آمد تا مایحتاج قبیله را بخرد و مبادله ای کند و تار شکسته اش درست کند و به مغازه دار گفت: فلان استاد مطرب کجاست؟ پیرمردی نشسته بود و گفت: جهانگیرخان با او چه کار داری؟ گفت: تارم شکسته و می خواهم آن را تعمیر کنم و چند ریتم جدید موسیقی هم یاد بگیرم.
مدام سوال می کنند که ما استاد طریق و عرفان می خواهیم! قرآن راهش را به ما یاد داده است. چون راهزن زیاد است و قدرت تشخیص نداریم، مبادا انسان عمرش را در خانه کسی ببرد که بعدها بفهمد استاد طریق و سلوک نیست. کجا ببریم؟ قرآن می فرماید: “وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ” جوانی دنبال سلوک بود، به استادی رسید و استاد گفت: تا اینجا کار من بود، دیگر کار من نیست. استاد بعدیت این است و استاد سوم و چهارم و برای استاد پنجم فهمید که پدرش است!. نزد پدرش رفت و گفت: چرا به من نگفتی که استاد طریق هستی؟ گفت: اگر می گفتم و نمی فهمیدی و حالا وقتی به درجات بالاتری رسیدی دیگر به کلاس کار لازم رسیدی. اگر چیزی هم می گفتم به دردت نمی خورد.
قرآن می فرماید: “وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ” ­­ای چه بسا کلمه ای نوشته شده بر دیوار برای انسان درس می شود.
اگر عطش درونی انسان بیاید و واقعاً عطش داشته باشد، کلمه ای روی دیوار استاد اخلاق و درس می شود. داستانی به ظاهر مضحک و خنده دار برای انسان استاد می شود.
روی دیوار نوشته شده بود: برای شادی دل امام زمان عج‌الله‌تعالی‌فرج‌الشریف گناه نکنید. اسم این استاد است.
در پاسخ جهانگیرخان گفت: چهل سال است که تار میزنی، کجای عالم را گرفتی؟ یکبار تار وجودیت را زدی؟ تار را به زمین زد و شکست و نامه ای برای پدرش نوشت و گفت: دیگر بازنخواهم گشت. به مدرسۀ صدر اصفهان رفت. خادم مدرسه دید خانی با شمایل خانی آمده و جهانگیر خان گفت: می خواهم طلبه شوم، استاد برایش تعیین کرد و درس خواند و شد:”جهانگیرخان قشقایی” نماز جماعتش در اصفهان اولین نماز جماعت شد. کرسیه درسش شد کرسیه درس یک. از نجف برای استفاده از کلاسش به اصفهان می آمدند. شاگردانی تربیت کرد، یکی از آنها مرحوم حاج آقا ارباب و آیت الله مدرس و آیت الله بروجردی از شاگردان جهانگیرخان هستند.
اگر انسان تار وجودش را بزند یقیناً به این درجات می رسد. هر کاری که می خواهد انجام دهد به عقلش رجوع کند.
فقط کافیست توجه کنیم. یک کلمه برای انسان استاد طریق می شود.

 

منبع»وارث